اینجــــا که ازدحام هزاران کبوتر است
بی بال وپر پرنده شدن شوق دیگر است
شک کرده ام به خویش ویقین کرده ام به تو
تردید در حضور شمــا عین باور است
مرزی میان عابر وزائـــرکشیده نیست
احساس عاشقان همه اینجا برابر است
دستم اگر به لمس ضریحت نمی رســد
اما دلم همیشه غزلخوان این در است
ما ازبیـــان گنبد وگلدستــــه قاصریم
کف پوش بارگاه تو از آسمان سر است
اینجا که عرش فرش در آستان توست
هر کس که سر بخاک نشد،خاک برسراست
فردایمان چگونه شود غم نمیخوریم
تقدیرمان به لطف شما گر مقدر است
میخواستم که با تو کمی درد دل کنم
باشد برای بعد که این بیت آخر است
|
+| نوشته شده توسط
فرشته خدابنده در شنبه دهم اردیبهشت 1390
|