تبليغاتX
تب یخی
عاشقانه ها
 خراب دلتنگی - تیر 90

"مثل یک اتفاق می افتی وسط دستهـــــــــــای تقدیرم"

چشمه ای سربه زیرم وناچار رو به دریای تو سرازیرم

 بدنم را شبانه میسوزد زخمهــــــای درونی ام را ،هم
به کدامین دلیل کابوس است خوابهـــای بدون تعبیرم

یکنفر با دلم جدل دارد یکنفــــــــر که تونیستی حتما
باورم نیست اینهمه مدت بین دستـــــان یک نفر گیرم

 بادهــــای موافق هر روز مرگهـــــای مخالف هر شب
مرگها را اگر ورق بزنم بادها میدهنـــــــــــــد تغییرم

 من خودم نیستم یقین دارم یک من دیگر است در جانم
 با زبانی که من نمیفهمم میکنــد مثل بغض تفسیــــرم

شیب تند دروغهای بزرگ همه ی شهــر را لگد کرده
و در این سهمگینی دنیا خبـــــری نیست از مزامیرم

من خرابم،خراب دلتنگی کاش ازاین خرابتــــــــر بشوم
 تا مگر انتظار سر برسد تاکنــــــــــد دستهات تعمیرم
 
مانده ام سطرهای پایانی با چه حرفی تلنگـرت بزنم
به خدا بیقرار آزادی به خــدا شرمســــــــــــــار تزویرم


|+| نوشته شده توسط فرشته خدابنده در سه شنبه بیست و هشتم تیر 1390  |
 تاخیر مرا ببخشید

من منتظرم ثانیه ها گل بدهد باز
 من منتظرم فصل جنونم شود آغاز

 در سینه دلم قفل غریبی زده برلب
من منتظرم باز شود غنچه این راز


|+| نوشته شده توسط فرشته خدابنده در شنبه چهاردهم خرداد 1390  |
 یا ضامن اضطراب آهو

 

اینجــــا که ازدحام هزاران کبوتر است

بی بال وپر پرنده شدن شوق دیگر است

شک کرده ام به خویش ویقین کرده ام به تو

تردید در حضور شمــا عین باور است

مرزی میان عابر وزائـــرکشیده نیست

احساس عاشقان همه اینجا برابر است

دستم اگر به لمس ضریحت نمی رســد

اما دلم همیشه غزلخوان این در است

ما ازبیـــان گنبد وگلدستــــه قاصریم

کف پوش بارگاه تو از آسمان سر است

اینجا که عرش فرش در آستان توست

هر کس که سر بخاک نشد،خاک برسراست

فردایمان چگونه شود غم نمیخوریم

تقدیرمان به لطف شما گر مقدر است

میخواستم که با تو کمی درد دل کنم

باشد برای بعد  که این بیت آخر است

 

|+| نوشته شده توسط فرشته خدابنده در شنبه دهم اردیبهشت 1390  |
 بفرمایین شعرطنز (براي خواندن ادامه مطلب را كليك كنيد)
 

واسه شاعر شدن و طنز سرودن چقدر

گفتمت بايد بخوني وبكوشي يادته؟


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط فرشته خدابنده در دوشنبه بیست و نهم فروردین 1390  |
 آرزوهام با چشمات دوباره جون گرفتند - غصه ها از تو قلبم بار سفر روبستند " امید نمازی"
 

 گیرم که شکسته ماه خورشیـد که هست

  در وسعت چشمان تو امیـــــــد که هست

تو  رفته ای و  دلم شــکســـــــــته  اما

 راهی که بخوابت بشود دیـــــد که هست

|+| نوشته شده توسط فرشته خدابنده در یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389  |
 دوتا زنجیرچرخ از عشق بگذارید درچشمت

 

خدا آیینه ای را ساخت خود را دید در چشمت

تو خود ماهی وپنهان مانده صد خورشید درچشمت

مرا ازخود نترسانی که بسیارند بی باکان

جهنم دره هم باشی شوم  تبعید درچشمت

زمین افتاده ام ازبس که لغزنده است اندامت

دوتا زنجیر چرخ از عشق باید چید در چشمت

مرا در بازوانت میفشاری با زبان خوش

وگرنه میشوم امسال هم تجدید درچشمت

صدایی نازنین داری و در اندیشه آنم

که روزی روی خود را میتوانم دید درچشمت

 

 

|+| نوشته شده توسط فرشته خدابنده در پنجشنبه بیست و یکم بهمن 1389  |
 گاه با یک نخ سیگار بهم میریزم

با صدای در و دیوار بهم میریزم

شعرمینوشم وبسیار بهم میریزم

دایره دایره گیجم من ازخودشده چون

گاه با یک نخ سیگار بهم میریزم

بی سبب با وزش اندک بادی دربید

مثل اعصاب توصدبار بهم میریزم

ازعزیزت غزل تازه بخواهی خوب است

با غزل دربغل یاربهم میریزم

کوه صبرم ولی ازبس که بهم میریزی

من هم از اینهمه آزار بهم میریزم

تو به من تکیه نکن درگسل زلزله ام

ناگهان میشوم آوار بهم میریزم

در ره عشق نمیترسم اگرکشته شوم

چه کسی گفته سردار بهم میریزم؟

 

|+| نوشته شده توسط فرشته خدابنده در سه شنبه بیست و یکم دی 1389  |
 دلم گرفته

 



دلم گرفتـــــه ازاین گیر ودار یاس وامید

ستاره های سحــــرسد راه من نشوید

دلم گرفتــــــــــــه دلم را گرفته ام بروم

نشان کوچه ی خورشید را به من بدهید

گذشت دوره ی پایان من، مگــر نگذشت؟

رسید لحظـــــه  ی آغاز من مگر نرسید؟

میان خادم وخائـــــــن هنوزفرقی نیست

یکی شده است دراین شهـــربایزید ویزید

تمام مردم شهــــــــــــــرم دروغ میگویند

چقدر میشـــــــــــود آیافقط دروغ شنیــد

برای مردن ومانـــدن سفارشـــــــم مکنید

که ازچهارطـــــــــــرف میشود تنم تهدید

سوار اسب سپیدم به سمت شهرغزل

ستاره های سحرســـــــــدراه من نشوید






|+| نوشته شده توسط فرشته خدابنده در یکشنبه پنجم دی 1389  |
 شعر شکرخندی

نگویمت که به ما سیم یا طلا بفرست

هوا کم است خدایا کمی هوا بفرست

|+| نوشته شده توسط فرشته خدابنده در پنجشنبه دوم دی 1389  |
 

حالا که جهان دوخته پاپوش برایم

گفتم تو گشایی مگر اغوش برایم

مهتاب به چشم من دیوانه نیامد

برداشت اگر گوشه ی ابروش برایم

|+| نوشته شده توسط فرشته خدابنده در چهارشنبه یکم دی 1389  |
 
 
بالا